تبليغاتX
I♥U* چکاوک خسته *I♥U

یکی یه وقت بهش گفت: خفه شو...!دیگه بسه...!

 

خفه شد...!

 

تموم شد...!

 

 مرد...!

.

.

.

.

.

.

.

آخر قصه چی بود؟!... جدایی بود یا مرگ....مرگ...مرگ

 

باز هم مرگ ارزوها....جشن مرگ آرزوها...

 

پ.ن:شب آرزوهاتون پر ستاره...

+ حک شدهپنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 20:2 توسط *I♥U*یه دختر تنها*I♥U* |

 

چه خوبه همیشه ما با هم باشیم

 

من و تو دشمن درد و غم باشیم

 

چه خوبه دلامون از امید پره

 

غم داره از من و تو دل می بره

 

من با تو خوشم تو خوشی با دل من

 

از دست من و تو غصه ها خسته میشن

 

من با تو خوشم تو خوشی با دل من

 

از دست من و تو غصه ها خسته میشن

 

پ.ن: این آخرین اپ این وبلاگ بود از همه مهربونهایی که تا الان بهم سر زدن ممنون...

+ حک شدهسه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 16:13 توسط *I♥U*یه دختر تنها*I♥U* |

 

 

+ حک شدهدوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 0:3 توسط *I♥U*یه دختر تنها*I♥U* |

 

 می‌پیچیم در هم   

می‌تابیم

و گره می‌خوریم، گاه کور

رسم زندگی را نیاموخته‌ام

یا رسم من را، زندگی

 

+ حک شدهشنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 12:40 توسط *I♥U*یه دختر تنها*I♥U* |

قصه ام ديگر زنگار گرفت:
با نفس هاي شبم پيوندي است.
پرتويي لغزد اگر بر لب او،
گويدم دل : هوس لبخندي است.
خيره چشمانش با من گويد:
كو چراغي كه فروزد دل ما؟
هر كه افسرد به جان ، با من گفت:
آتشي كو كه بسوزد دل ما؟
خشت مي افتد از اين ديوار.
رنج بيهوده نگهبانش برد.
دست بايد نرود سوي كلنگ،
سيل اگر آمد آسانش برد.
باد نمناك زمان مي گذرد،
رنگ مي ريزد از پيكر ما.
خانه را نقش فساد است به سقف،
سرنگون خواهد شد بر سر ما.
گاه مي لرزد باروي سكوت:
غول ها سر به زمين مي سايند.
پاي در پيش مبادا بنهيد،
چشم ها در ره شب مي پايند!
تكيه گاهم اگر امشب لرزيد،
بايدم دست به ديوار گرفت.
با نفس هاي شبم پيوندي است:
قصه ام ديگر زنگار گرفت.


+ حک شدهدوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 15:57 توسط *I♥U*یه دختر تنها*I♥U* |

زمین خاکیم اما غرورم کم نمی گردد

سرم زیر بار آسمان هم خم نمیگردد

به روی فاسدان پست هرجایی نمیخندم

اگر عمری بود باقی به نامرد دل نمی بندم

 

+ حک شدهشنبه دهم فروردین 1387ساعت 1:0 توسط *I♥U*یه دختر تنها*I♥U* |

می خوام یه رازی و بهت بگم ...!

                                  من دیگه کودک نیستم...!

دیگه خنده هام یه رنگ نیست... 
                                     من دیگه بزرگ شدم...!

یاد گرفتم چه جوری دروغ بگم... 
                                 باور کن من بزرگ شدم ...!

دیگه شبا توی خواب رویا نمی بینم هر شب کابوس می بینم... 
                                   اخه من بزرگ شدم... ...!

دیگه کسی نازم نمی کنه دیگه کسی وااسه من دل نمی سوزونه... 
                                آخه من دیگه بزرگ شدم ...!


دیگه نمی تونم با دوستام درد دل کنم و همه چیزو درباره زندگیم بهشون بگم ...
                                     اخه من بزرگ شدم... ...!

دیگه ساده نیستم حرف های ادمکا رو باور ندارم...

بعد از این هر حرفی رو باور نمیکنم....

                                      آخه من دیگه بزرگ شدم!

دیگه باور نمی کنم دروغ هایی که واسه دل خوشین...

                                        اخه من دیگه بزرگ شدم......!


کودکی ام را به باد می سپارم تا ببردش به هر جایی که می خواهد...

می دانم که دیگر باز نمی گردد پس همان بهتر که برود...

 دیگه حرف هام بوی سادگی نمی ده دیگه خنده هام بوی یه رنگی نمی ده ...

بسه دیگه این هذیونا چیه نوشتم.... بابا من دیگه بزرگ شدم ...!

آره لازمه ورود به دنیایه ادم بزرگا اینه "دروغ...!"

 

 

+ حک شدهدوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 15:51 توسط *I♥U*یه دختر تنها*I♥U* |

 

تولــدم مبـــارک

+ حک شدهیکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 15:29 توسط *I♥U*یه دختر تنها*I♥U*

سوختم باران بزن شايد تو خاموشم کني

 شايد امشب سوزش اين زخم ها را کم کني

آه باران من سراپاي وجودم آتش است

  پس بزن باران بزن شايدتو خاموشم کني

 

 

+ حک شدهشنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 13:17 توسط *I♥U*یه دختر تنها*I♥U* |

حذف شد...!!!

+ حک شدهدوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 23:35 توسط *I♥U*یه دختر تنها*I♥U* |