د ا ن ش ج و ... شدیم...

پ.ن: پسورد وبمو ندارم و اونجا نمیتونم اپ کنم میمونه واسه وقتی اومدم خونه...فعلا تا بعد...
د ا ن ش ج و ... شدیم...

پ.ن: پسورد وبمو ندارم و اونجا نمیتونم اپ کنم میمونه واسه وقتی اومدم خونه...فعلا تا بعد...
دلتنگیاشو نمیشناسم...
چکاوک خسته پر گرفت و آسمونی شد...

پ.ن:
صدایش کردم و گفتا جانم
به جان آوردصدایش جان به جانم
سرم پایین شدوحیران برفتم
ندانست خود چه کرد با روح و جانم

پ.ن:
درست در همین روزها بود
که قلبم را سند زدم
به نامت
بی قواره ، بی حساب
و حتی بی هیچ امضایی
و خواستن را صرف کردم
و از آن روز بود
که از فرشته ها نوشتم
از دستور زبان
از قانون حیات
و از خنده ای که برایم مهم بود
از تو
و از آن روز بود
که دیگر خیلی چیز ها مهم نبودند
و خیلی چیز ها مهم شدند
می نویسم
و تنها از تو
تنها برای تو
و هنوز هم عاشقم
که عشق
تقدیر بود
و
نمی شد
بگذرم ...

پ.ن:آخر دلتنگیI♥U* چکاوک خسته *I♥U
امروز بارون اومد...
من...
بی تو...
با چتر...
کاش بارون بیاد...
من...
با تو...
بی چتر...


یکی یه وقت بهش گفت: خفه شو...!دیگه بسه...!
خفه شد...!
تموم شد...!
.
.
.
.
.
.
.
آخر قصه چی بود؟!... جدایی بود یا مرگ....مرگ...مرگ
باز هم مرگ ارزوها....جشن مرگ آرزوها...

پ.ن:شب آرزوهاتون پر ستاره...
چه خوبه همیشه ما با هم باشیم
من و تو دشمن درد و غم باشیم
چه خوبه دلامون از امید پره
غم داره از من و تو دل می بره
من با تو خوشم تو خوشی با دل من
از دست من و تو غصه ها خسته میشن
من با تو خوشم تو خوشی با دل من
از دست من و تو غصه ها خسته میشن

پ.ن: این آخرین اپ این وبلاگ بود از همه مهربونهایی که تا الان بهم سر زدن ممنون...
میپیچیم در هم
میتابیم
و گره میخوریم، گاه کور
رسم زندگی را نیاموختهام
یا رسم من را، زندگی


قصه ام ديگر زنگار گرفت:
با نفس هاي شبم پيوندي است.
پرتويي لغزد اگر بر لب او،
گويدم دل : هوس لبخندي است.
خيره چشمانش با من گويد:
كو چراغي كه فروزد دل ما؟
هر كه افسرد به جان ، با من گفت:
آتشي كو كه بسوزد دل ما؟
خشت مي افتد از اين ديوار.
رنج بيهوده نگهبانش برد.
دست بايد نرود سوي كلنگ،
سيل اگر آمد آسانش برد.
باد نمناك زمان مي گذرد،
رنگ مي ريزد از پيكر ما.
خانه را نقش فساد است به سقف،
سرنگون خواهد شد بر سر ما.
گاه مي لرزد باروي سكوت:
غول ها سر به زمين مي سايند.
پاي در پيش مبادا بنهيد،
چشم ها در ره شب مي پايند!
تكيه گاهم اگر امشب لرزيد،
بايدم دست به ديوار گرفت.
با نفس هاي شبم پيوندي است:
قصه ام ديگر زنگار گرفت.
زمین خاکیم اما غرورم کم نمی گردد
سرم زیر بار آسمان هم خم نمیگردد
به روی فاسدان پست هرجایی نمیخندم
اگر عمری بود باقی به نامرد دل نمی بندم

من دیگه کودک نیستم...!
دیگه خنده هام یه رنگ نیست...
من دیگه بزرگ شدم...!
یاد گرفتم چه جوری دروغ بگم...
باور کن من بزرگ شدم ...!
دیگه شبا توی خواب رویا نمی بینم هر شب کابوس می بینم...
اخه من بزرگ شدم... ...!
دیگه کسی نازم نمی کنه دیگه کسی وااسه من دل نمی سوزونه...
آخه من دیگه بزرگ شدم ...!
دیگه نمی تونم با دوستام درد دل کنم و همه چیزو درباره زندگیم بهشون بگم ...
اخه من بزرگ شدم... ...!
دیگه ساده نیستم حرف های ادمکا رو باور ندارم...
بعد از این هر حرفی رو باور نمیکنم....
آخه من دیگه بزرگ شدم!
دیگه باور نمی کنم دروغ هایی که واسه دل خوشین...
اخه من دیگه بزرگ شدم......!
کودکی ام را به باد می سپارم تا ببردش به هر جایی که می خواهد...
می دانم که دیگر باز نمی گردد پس همان بهتر که برود...
دیگه حرف هام بوی سادگی نمی ده دیگه خنده هام بوی یه رنگی نمی ده ...
بسه دیگه این هذیونا چیه نوشتم.... بابا من دیگه بزرگ شدم ...!

آره لازمه ورود به دنیایه ادم بزرگا اینه "دروغ...!"
سوختم باران بزن شايد تو خاموشم کني
شايد امشب سوزش اين زخم ها را کم کني
آه باران من سراپاي وجودم آتش است
پس بزن باران بزن شايدتو خاموشم کني

دل من سخت گرفته است از این دوری شوم
طاقت دوری یک لحظه دگر نیست مـــــــــــرا
وای از این کندی هر ثانیه از دلتنگــــــــــــــی
که دگر تاب درازای گذر نیست مـــــــــــــــــرا
سایه اشک به چشمان یمینم جاری اســت
که ز احوال تو دیری است خبر نیست مـــــرا
تار و پود دلم از با تو نبودن پوســــــــــــــــیـد
بی تو آرامش شب تا به سحر نیست مــــرا
تن من خسته از این روزهای بی حاصــــــــل
بی تو اطراف تن خسته سپر نیست مــــــرا
درد هجران تو بسیار کشیدم لیکـــــــــــــــن
غیر دیدار تو درمان دگر نیست مـــــــــــــــرا
از یم دوری تو قلب من آتش بگرفــــــــــــت
غیر خاکستر دل هیچ اثر نیست مـــــــــــــرا
رسم عاشق سفر از وادی معشوق نبـــــود
به تو سوگند دگر شوق سفر نیست مــــــرا
مه من رو بنما بی تو دلم غمگین اســـــــت
بی تو از این ره اندوه گذر نیست مـــــــــــرا

تنها در میان تن ها چه عاشقانه مانده ام
در بیهودگی انتظار به تو پیوستن چه بی صبرانه مانده ام
چه خوانا دوریت را بر سر در خانه نوشته اند
ومن در نخواندن آن چه پافشارانه مانده ام
چه بسیار است دوری ها فراموش کردن ها و گسستن ها
ومن در این همه چه صادقانه مانده ام
رفیقان با همه نا رفیقی با ما رفیقند
من هنوز با آنان چه دوستانه مانده ام
تنها در میان تن ها چه عاشقانه مانده ام